امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

مسافری از بهشت

سفرنامه مصور!!(قسمت اول)

1393/4/26 18:48
نویسنده : nastaran
274 بازدید
اشتراک گذاری

پنج شنبه 5/4/93 من و شما و بابایی عازم استانبول شدیم.

فندق کوچولوی ما برای اولین بار قرار بود سوار هواپیما بشه. فرودگاه براش تازگی داشت و از اینکه به یک جای جدید اومده خوشحال بود.البته مراحل اجباری که باید می گذروندیم براش خسته کننده بود و باعث شده بود گریه کنه و غر بزنه!!! و این تازه اول راه بود...زبان

امیرعلی و بابایی مهربوووووووون...

پنجشنبه 5/4/93-فرودگاه امام خمینی

ما در هتل چهار ستاره"لیون" نزدیک میدان تکسیم مستقر بودیم.

جمعه6/4/93-میدان تکسیم

تو تمام فروشگاه ها و مراکز خرید مکان هایی بود به نام "ببک اداسی" که مختص نی نی ها بود.مامان ها برای شیر دادن و تعویض پوشک نی نی هاشون از اینها استفاده می کردن.تو این سفر یکی از بهترین مکان ها برای امیرعلی همین جا بود!!من و بابایی هم تا به فروشگاهی می رسیدیم به دلیل خسته شدن شما و غر زدنهای زیاد دنبال ببک اداسی می گشتیم...قه قههقه قههقه قهه 

این هم امیرعلی که شیر خورده،پوشکش هم تعویض شده و کلی خوشحالهمحبتمحبت

پاساژ "فروم استانبول"-جمعه 6/4/93

اینجا ایستگاه مترو هستش.ما برای رفتن به پاساژ فروم از مترو استفاده کردیم.مسیر نسبتا طولانی بود و موقع برگشت شما حسابی خسته و کلافه بودی غمناک ما فقط از دو سه تا فروشگاه تونستیم خرید کنیم،چون شما خسته شده بودی و طاقتت تموم شده بود...

شنبه شب به فروشگاه ال سی،نمایندگی خیابان استقلال رفتیم.فروشگاه بسیار خوبی برای خرید بود و تنوع لباس هاشون بسیار زیاد بود.اما افسوس که امیرعلی جونم خیلی زود خسته و کلافه می شد و اجازه نمی داد من به راحتی همه قسمتهای فروشگاه رو ببینم و بتونم خرید کنم.البته نازپسرم حق داشت،اما خوب چاره ای هم نبود و ما مجبور بودیم با هم کنار بیایم.بیشتر از من و بابایی،امیرعلی جونم اذیت می شد و مجبور بود با ما همراهی کنه.الهی قربون گل پسرم برم منبغل

تو فروشگاه من مشغول دیدن رگالهای لباس بچه گانه بودم و بابایی هم داشت شما رو تو فروشگاه می چرخوند که خسته نشی.وقتی شما و بابایی اومدین پیشم دیدم که شما یه مایو رو از روی رگالهای پایینی که دستت بهشون می رسیده برداشتی و باهاش سرگرمی.جالب بود که از بین اون همه لباس خوشگل و رنگارنگ این رو انتخاب کرده بودی.خودمونیم،خوش سلیقه ایا...چشمکبوس

فروشگاه "ال سی" واقع در خیابان استقلال-شنبه 7/4/93

فروشگاه "ال سی" واقع در پاساژ اولیویوم-شنبه 7/4/93

جوجوی مامان اونجا انقدر خسته می شدی که شبها راحت می خوابیدی و تقریبا بیهوش می شدی! البته شب ها خنک بود و بادهای شدیدی می وزید،به همین خاطر ما بیشتر شبها هتل می موندیم و به خاطر شما بیرون نمی رفتیم.

یک شب آماده شدیم که بریم بیرون،اما هوا خیلی خنک بود و باد سردی می وزید! به همین خاطر رفتنمون کنسل شد و چند دقیقه ای تو لابی نشستیم و بعد به اتاقمون برگشتیم.این هم امیرعلی مشغول شیطنت در لابی هتلخندونک

پسندها (2)

نظرات (0)